تبليغاتX
جخ امروز از مادر نزاده ام ...

اینجا هستم !

+ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت توسط لیلو |

شب از نیمه گذشته

پهلو عوض می کنم تا شاید درد کمرم بیش از این مانع خواب ام نشود

دستانم سرد سرد است

نه به خاطر سردی هوا شاید

گاهی وقتی دست های ام سرد می شود و تپش قلبم انگار سرعت نور را رد می کند نوید یک اتفاق بد است

صدای سگ ها راهشان را از درز پنجره به درون باز می کنند

فکر می کنم . انقدر بی ربط که نمی دانم ایا باز هم می شود اسم اش را " فکر کردن " گذاشت ؟

و ناگهان ...

صدای خنده ؟! خنده ی یه زن ... توی ذهنم ...

چشمام رو از ترس وا می کنم ، محکم وا می کنم تا هشیار تر شم. هشیارم ولی .

پهلو عوض می کنم. چشمانم را نمی بندم این بار

و باز می شنوم صدای لخ لخ گام های یک نفر را و خنده ی همان زن نزدیک تر ...

می پرم از جا . به سردی دستانم لرزش را هم اضافه می کنم ... 

به نام پدر ، پسر ، روح القدس ...

+ نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن1389ساعت توسط لیلو |

برفا نم نم روی گورا - سرما توی استخونا
روزام تقویم خط خورده - شب هام در سوگ ات پژمرده
دنیا ! جفت دستات پوچه - رفتن آغاز هر کوچه

من نخوام از ایران برم باید کی رو ببینم ؟! این روزها همه خیرخواه ما شدن جمیعا . صبح تا شب دم گوش و پشت گوش مان ورد می خوانند که باد ما را ببرد در فرنگ پیاده مان کند . دوست ندارم از ایران برم . نه ! وطن پرستی رو قبول ندارم ، از شرایطشم خوشم نمی اد، هیچ اینده ی خاصیم متصور نیستم برای خودم ، ولی ن می خوام  ب رم ! اصلا من لج باز ، اصلا من نادون، اصلا یه مشت گوساله تر از من الان دکتر مهندس شدن، اصلا من احساسی ، اصلا من پر از اینرسی و ترسو ... نمی خوام برم ... ااااه ه ه !

خداوندا ! ما را از دست تمام کسانی که دوستمان دارند در امان بدار ! الهی آمین !


پ.ن : متنفرم از کسایی که تو زنده گی شون هیچی نشدن و بقیه رو هم در اوج حماقت تشویق می کنن به رفتن مسیری که خودشون رفتن . خوب معلومه یه مسیر یکسان رو هر چند دفر هم که طی کنن جوابهای یکسان می ده . تشویق می کنن به " هیچی " نشدن !

پ.ن : هر بار دلم می گیره می رم یه دور خیابون انقلاب ، ولیعصر بالای پارک وی ، دربند ، بام ، امازاده طاهر ، دلم وا می شه ، ادم می شم می ام خونه ! مگه خرم با این همه حس خوب برم یه جای دیگه ی کره ی خاکی؟!

پ.ن : دم مرگت به این فکر نمی کنی که دکتر شدم یا نه ، به این فکر می کنی که با زنده گی م حال کردم یا نه ؟ من بزرگ شده ی این فرهنگم . تمام این سختی هاست که من رو اینی کرده که الان هستم ، تمام این هاست که دغدغه های منه ، نمی گم خوبه ، ولی این منم ! و هر جای کره ی زمین برم روحم رو جا می ذارم ، خودم رو جا می ذارم ، کل این 20 سال انگار هیچ ! می فهمی چی می گم ؟! من یه روز newyork times می خونم خوابم می گیره ، من عادت کردم که هر روز یه اتفاق عجیب غریب بیافته و عصبی شم ، ولی به خدا باهاش حال می کنم ، وگرنه نمی خوندم که ! ( این یه مثال ساده شه ! )

پ.ن : من لذتی از موندن نمی برم. گفتم م هیچ اینده ای رو نمی تونم متصور شم برای خودم ، از نظر اقتصادی دارم می زام ، از نظر شغلی و چه بسیار دفعاتی که دست به کارایی زدم که سییاست های یک شبه نابودشون کرده . من فقط می گم ایا رفتن همیشه جوابه ؟ ایا می تونه پشت سر بذاره ؟ ایا راضی خواهد بود ؟ و اینکه ایا ادم با به دست اوردن خیلی چیزها خارج از مرز های ایران ، خیلی چیزهای دیگه رو از دست نمی ده ؟ و اینکه ایا اون چیزهایی که به دست می اره ارزش از دست رفته ها رو داره ؟

پ.ن : من ارزومه یه کریسمس رو زیر ایفل باشم، برم دم اهرام مصر و ( بدون اغراق می گم ) تعظیم کنم جلوی این همه عظمت، زرافه ( که حیوون مورد علاقه م ه ) رو از نزدیک ببینم ، تو اسمون خراشای نیویورک زل بزنم به شهر زیر پام، یه بارم که شده برم سینما فیلم ترسناک 3D ببینم و لذت زهره ترک شدن رو بچشم، تو کافه های پاریس قهوه بخورم و ساعت ها لنگر بندازم و کی می گه که من دوست ندارم یه ماه فقط تو هزارتوهای لوور بچرخم ؟ دست رو دیوار های کلیساهای نقش بارون شده نکشم، نرم تو قدمت کعبه و عظمت و مرجعیت این همه اعتقاد رو نبینم ، و خدا می دونه که از ته ته ته دلم ارزو می کنم مقبره ی زئوس ری ببینم و برم سر خاک مارسل پروست و کامو  ( چون اصولا سر خاک خیلی طراوت می ده به من ! ) سر خاک فرهاد ، و می میرم برای یه کنسرت اناتما یا متالیکا ... ولی اینا شرط لازمش رفتن نیست حتا چه بسا که شرط کافی ش دلار باشه !

پ.ن : من عصبانی نیستم م م م م !!!

+ نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت توسط لیلو |

  دلم واسش خیلی تنگ شده بود. بار و بندیلم رو گذاشتم رو دوشم راه افتادم هلک و تلک. کیفم خیلی سنگین شده بود و تو اون سرمای وحشتناک از کنار اتوبان 20 دقیقه پیاده روی داشتم تا برسم بهش . گوشام تیر می کشید، مجبور شدم کلاه کاپشنم رو بکشم رو سرم، موهام چسبید به سرم ولی مهم نبود. هر ماشینی تا برسم بهش برام چراغ زد، انگاری که برا اوتو خوردن جا قحط باشه اومده باشم دم اتوبان تهران-کرج دنبالش بگردم، قیافه م هم که به از زنده گی سیر شده ها نمی خورد با اون بار و بندیل . بالاخره خودم رو از تپه ای که بعدش تو بودی و ارامشت کشیدم بالا. بین اون همه برفی که همه جا نشسته بود غیرممکن بود راحت پیدا کنم ولی مث سگ بو کشیدم و اینقد اومده بودم از بر اومدم بالا ی قبرت. یه سیگار روشن کردم. نشستم . نزدم به قبرت! که چی ؟! در عوضش اروم زیر لب زمزمه کردم همون چیزی رو که فاتحه ی من برای تو ه و یه بار موقع اومدن و یه بار موقع رفتن برات می خونمش :

... هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود ( فوج گرما رو تو رگ هام حس می کنم )
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست ( دیگه سرما رو اونجوری حس نمی کنم)
که مزد گورکن از بهای ازادی ادمی افزون باشد ( دارم غرق می شم تو ارامش این فضا که انگار فرسخ ها از هر ادمیزادی به دوره . ) ...

داشتم می رسیدم به اور.گا.سم روحی، حسش می کردم که نمی دونم از کدوم خراب شده ای باید پیدات می شد. یه مرد 30-35 ساله از کارگرای همون جا در نهایت وقاحت تو اون سرمای وحشتناک درحالیکه شلوارش رو کشیده بود پایین داشت می اومد سمتم. ترسیدم که تو این نقطه ی کور چند فرسخ اونور تر از بشریت با یه بچه ی حرومزاده بعنوان سوغاتی برگردم ( اگه برگردم ! ). دو تا پا داشتم ، دو تا پا قرض کردم د-ِ بدو !  ( و اینجاست که علما می فرمایند : یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، اخر به دستی ملخک )

واقعا دلم می خواست با دست های خودم خفه ش کنم . این همه راه رو کوبیدن تو اون سرما و فقط 2 دقیقه ... بازم ارومتر شدم ولی . افیون خاک ش اروم ترم کرد . درود بر استاد احمد شاملو.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت توسط لیلو |

دیگه هیچ راه فراری نمونده ، لعنتی ! چه معنی می ده ؟ خوب وقتی ادم تصمیم می گیره یه کاری رو انجام بده ، انجامش می ده دیگه . دیگه خداوکیلی فکر اینجاش رو نکرده بودم ، دستشونم گذاشتن رو یه چیزی که علنا فکر نمی کنم دست من باشه ، یعنی تنها قسمتی که من روش کنترلی ندارم، نتونستن جوانمردانه بازی رو برنده شن افتادن به جر زنی ، ولی نمی دونم چرا این راه بکر رو این قدر دیر به ذهنشون رسید و نمی دونستم همچین باگ اساسی ای هست که نشه جلوش رو گرفت . انصافا فکر همه جاش رو کرده بودم جز این یکی ... راه در رو هم نداره انگار ! :

این روزها هر چه را از ذهنم پرتاب مب کنم بیرون و تصمیم می گیرم بهش فکر نکنم در خواب هایم ظاهر می شود !

به همین راحتی !

+ نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت توسط لیلو |


فیلم حرف خاصی نداشت ... فکر کنم به غیر از بازی فوق العاده ی آل پاچینو ( که من عاشقشم ! ) نکته ی قابل توجهی نداشت. ولی جالب بود !
جک کوورکیان، روانشناس ارمنی الاصلی که بعد از بازنشسته گی ش به بعضی بیمارای لاعلاج یه offer ویژه می ده که " مرگ آسان" ه . نمونه ی بارز این تیپ فیلم ها " دریای درون " از " آلخاندرو آمه نابار" بود و احتمالا تا حدی "عزیز میلیون دلاری " ه ی فوق العاده ی " کلینت ایستوود" . برای من در شرایط فعلیم ( سلامت نسبی جسمی و روانی ) خیلی راحته که بخوام بگم دکتر کوورکیان کار کثیفی انجام می داد و کمک به خودکشی 133 بیمار در حد یه قتل زنجیره ای ه و فلان و فلان ... ولی وقتی از دوربین اون آدمی که به فرض قطع نخاع شده یا از یه بیماری لاعلاج هر روز شکنجه می شه اون وقت قضیه خیلی فرق می کنه . من شاید خودم هیچ وقت طرفدار خودکشی نباشم ( البته توی یه سنی - 13 ساله گی اگه اشتباه نکنم - خیلی بهش فکر می کردم و حتا به نیتش زفتم بالای یه ساختمون بلند، اما میل به زنده موندن و اینکه ببینم بعدش چی می شه یا ترس از اینکه تموم شدن چجوریه یا این حس حماقت که : بدبخت ! بعدش که خبری نیست ، خودتم بکشی علنا نیستی پس حداقل باش بی خیالش شدم. و طبق اون قانون نانوشته ای که واسه خودم دارم که : حتا اگه تو بدترین شرایط زنده گی باشی و از همه طرف بهت فشار وارد شه وقتی ناراحت می شینی و یه سیگار دود می کنی و از اون یه سیگار لذت می بری ... می خوام بگم حتا تو اون شرایط به خاطر همون یه نخ سیگاری که ازش لذت می بری باید زنده گی کرد چون بعدش دیگه اینم نیست ! ) ولی به این اعتقاد دارم که " تصمیم برای زنده بودن یا نبودن حق مسلم هر فرده " - از قوانین پایه ی حقوق بشر هم هست - و اگه یه نفر توی همچین شرایط لاعلاجی که فقط منتظر مرگه و هر شب دعا می کنه صبح بیدار نشه و انتخاب می کنه که رنج هاش رو تموم کنه باید کمکش کرد، چون اکثرشون حتا توانایی اینکه خودشون رو خلاص کنن رو هم ندارن و چه حس بدی باید باشه اینکه آدم حتا نتونه خودش رو بکشه !
شاید اگه من تو همچون شرایطی هم که قرار بگیرم به خاطر حس طمع ی که نسبت به زنده گی دارم بازم همچین تصمیمی نگیرم ولی به کسانی که همچین تصمیمی می گیرن و کسانی که کمکشون می کنن تا این تصمیم رو عملی کنن احترام می ذارم و ایمان دارم که بعدش هیچ حس عذاب وجدانی برای "فرشته ی رهایی" اش نمی مونه . هیچ عذاب وجدانی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت توسط لیلو |

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه‌يي مي‌خواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي‌گيرد،
و هر دانه‌ي برفي به اشكي نريخته مي‌ماند. 


سكوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حركات نا‌كرده،
اعتراف به عشق‌هاي نهان ،
و شگفتي‌هاي به زبان نيامده،
دراين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.
..


برف ... برف ... برف ... مرسی آسمون !

+ نوشته شده در دوشنبه 20 دی1389ساعت توسط لیلو |

 فک کنم تو زنده گی همه ی ما یه دسته از آدما هستن . آدمایی که باهامون هیچ سنخیتی ندارن ... آدمایی که باهاشون گشتن یه سری مشکلات رو به مرور زمان برای آدم ایجاد می کنه و زنده گیمون گاها یه جورایی باهاشون قفل خورده ، دوستای چندین و چند ساله مثلا یا فامیل یا ...
  آدمایی که باهاشون گشتن اولش فقط یه تناقض ساده ست ، بعد می شه یه علامت سوال برای بقیه ، بعد اختلافا بالا می گیره ، می شن اعصاب خوردی ، بعد به شعور آدم توهین می شه ، بهد آبروی آدم رو می برن و بعضا هی باهاشون کنار می آیم به دلایلی ... یا خاطراته ، یا ترس از تنهاییه ، یا دلسوزیه یا حس اینکه نه ! من درستش می کنم ... ولی فک کنم باید کند ازشون ... هر قدرم سخت هر قدرم غیر ممکن، هر قدرم گرون تموم شه ... باید از شر دندون خراب راحت شد ... هر چه زودتر

من امروز از شر یکی از همین آدما راحت شدم ... خیلی سخت ، خیلی با دلخوری ولی ... آخیش !

+ نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389ساعت توسط لیلو |

  یه زمانی بود که اگه 2 نفر بودن که تو زنده گیم نسبت بهشون گارد داشتم و علنا فحششون می دادم یکی شون شجریان بود یکی شون شاملو ! بچه که بودم سهراب رو دوست داشتم . یه جورایی باحال بود، مصداق " همه چی آرومه من چقد خوشحالم " ... پیچیده گی نداشت یا اگه داشت دست کم اونقد روان و گیرا بود که من تفسیرای خودم رو ازش داشته باشم . ولی شاملو ... نمی فهمیدمش . افسرده بود به نظرم ( گیرم م که بود !) شعراش سخت بود و زمزمه ی صبح و شب بابا ! بتش بود یه جورایی ( که یه زمانیم بت من شد ) خونه پر بود از کتاباش، خبراش دنبال می شد حتا وقتی بیمارستان بود به دلایلی رفته بودیم ببینیمش، روز تشییع جنازه ش بابا دست لیلوی 9 ساله رو می گیره می بره جایی که همه ش می گن : حاشا ! حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم ... که مثلا بچه ش از بچه گی به جای خاله بازی ادیبی چیزی بشه. لازمم نیست که بگم همینا بود که تا اسم شاملو می اومد من کهیر می زدم !
 در مورد شجران م همین طور . یه زمانی چون از صبح تا شب دم گوشم صدای شجریان وز وز می کرد باهاش دشمنی خونی پیدا کرده بودم. یه جور گارد مزمن داشتم نسبت به اسم شجریان . آخه فک کن لیلو 7 سالشه و می برنش مسافرت تو ماشین چی گوش می دیم ؟! شجریان ! روز جمعه کنار خونواده چی گوش میدیم؟! شجریان ! تو 8 سالگی بردنم کنسرت سجریان که دیگه تیر خلاص بود ! یادم نمی ره رو صندلیم بند نمی شدم ! آخه شجریان ؟!!! زمانی که همه ی دوستای من آلبوم " دهاتی " شادمهرو گوش می دادن، گوش کردن این به اصطلاح " جفنگیات " برای لیلو ممنوع بود و برای یه بچه ی 12-10 ساله چی بهتر از شجریان !؟! بگذریم ... یه روز اتفاقی سی دی کنسرت "همنوا با بم" رو دیدم ... مسخ شده بودم . 13  سالم بود فک کنم. کلهر که کمانچه می زد من علنا محصور بودم ! اصلا همین کمانچه زدن ( که اون موقع نمی دونستم این سازه چیه ) کلهر بود که باعث شد بشینم پاش و گوش کنم . و همون شد که لااقل اگه با بیشتر کاراش نتونم ارتباط بگیرم ولی عظمتش رو نبرم زیر سوال ...
  می خوام بگم هر چیزی یه سنی داره! شاید همین کارای مامانینا بود که من فهمیدم چی واسه شون ارزش ه یا همچین فضایی باعث شد من با صدای شجریان بزرگ شم. ولی فکر می کنم برای سن من زود بود و همین اشتباها بمی تونستن باعث شن که من تا اخر عمرم سمت هیچ کدوم از اینا نرم ... که گیرم هم نمی رفتم ها ؟!
الانم که ماهواره داره " همنوا با بم " رو می ذاره همه ی اون موقع ها می اد جلو چشمم که شوهر دخترداییم ندا می ده بزن یه کانال دامبول دیمبول داشته باشیم ... چیه این دری وری ؟! و رشته ی کل افکار من رو پوکوند ! مرسی !

+ نوشته شده در جمعه 10 دی1389ساعت توسط لیلو |

(شرق : ) مشایيي: به نظرم احمديی نژاد بعد از اين حرف و حديث ها در حفظ رحيمي سفت تر شده است.

  خوبه دیگه ! بزنیم بریم چند میلیارد اختلاص کنیم ، به مدرک دانشگاهیمونم عالم و آدم شک داشته باشن بعد سفت بچسبن بهمون که معاون اول بمونیم ... بعضی وقتها فک می کنم قوانین گنده شدن ؟( مثلا در حد معاون اول شدن ) اینجا مث قوانین خواننده شدن می مونه . آخرین چیزی که برای خواننده های ما مهمه صدای خوبه ... حالا حساب کن ...

...و ما همچنان دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

+ نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت توسط لیلو |

...اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ در هوایی ، صبحونه ت شده سیگار و چایی ... 

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت
کی با ما راه می آیی جون مادرت ... ؟!

دست بردار و برو ول کن این خم ساغری
ای عشق با تو حرف می زنم
ای رنج مگر آجری ؟!

+ نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت توسط لیلو |

  داشتم دفتر خاطراتام و ورق می زدم . تا جایی که تو تاریخای بالای صفحه هاش می شه فهمید از 83 و 4 شروع شدن . محو شنگول بازیا و دغدغه ها و دست خط خرچنگ قورباغه ی اون روزام بودم . هر از گاهی هم بعضیاش می بردنم تو فضای اون موقع ها و لا به لاشون بعضی موقع ها هم بود که دلم واسشون لک می زد. اما به یه چیز عجیبی پی بردم !

  ببینین ! فلسفه ی دفتر خاطرات چیه ؟ حالا منهای این معنی ای که واسه من داره ( که بیشتر یه جور درد دل با کاغذه ها ). فلسفه ش قاعدتا اینه که ما می ایم یه سری خاطرات رو اونجوری که اتفاق افتادن، حالا چه خوب و چه بد، می نویسیم که بعدا خونده شن. و صد البته که اتفاقات عجیب غریب و مهم تر ارجحن. ولی چیزی که تو دفتر خاطراتای من بود این بود که خالی از تمام اتفاقای مهم زنده گی من بودن ! چه خوب هاش چه بد هاش ! هیچ جاش راجع یه اولین تجربه هام چیزی ندارم، نه اولین نخ سیگارم، نه اولین حقوقی که گرفتم، نه اولین روز دانشگاه، نه روز کنکورم ، خبریم از اتفاقای مهم زنده گیم نیست. اونایی که یه جورایی تو ذهنم حک شدن، فوت پدربزرگم، سگم(!)، رفتن بهترین دوستم از ایران، انگار که مثلا گفته باشم همین که تو ذهن من حک شده کافی باشه . شایدم خواستم یه جورایی تاریخ رو تحریف کرده باشم یا شایدم اصلا معنی دفتر خاطرات رو درک نکردم و بایستی اسمش رو بذارم مثلا : " دفتری که وقتی حوصله م سر می ره و حال دارم توش می نویسم "!  در عوض اتفاقای مهم تا بخوای توش پره از : امروز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد ها !

  ناراحت شدم ! من هیچ خاطره ی مکتوبی ( و صد در صد بعد این همه وقت که از خیلیاشون می گذره هیچ خاطره ی معتبری ) از مهم ترین اتفاقات زنده گیم ندارم . علتش رو هنوز پیدا نکردم ، احتمالات زیاده ها. باید برم تو دفتر خاطراتم ( یا همون دفتر اسم طولانی ایه ) شروع کنم احتمالات رو نوشتن و روشون تفکر زدن. ولی مث مته تو مخمه ها! مث مته !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت توسط لیلو |

من می خوام یه خلاصه از خودم ارائه بدم . صرفا برای اثبات اینکه همه چی آرومه و ما به سمت رستگاری در حال حرکتیم . بی شوخی ! همه چی مونم به همه چی مون میاد ! شما را به شنیدن ادامه ی خبر دعوت می کنم : 

   نمی دونم چجوری می شه شروع کرد ! مثلا باید مث دیوید کاپرفیلد بگم : من در سال فلان در شهر فلان چشم به جهان گشودم یا نه ... برای همین با مدل خودم و هر چی تو این لحظه به ذهنم می رسه شروع می کنم !
  متولد 70 ام . به اسم نیلوفر ثبت شدم ولی همه چی صدام میکنن غیر نیلوفر ! نلی، نیلو، لولو(!)، لیلو، ففر ... ! اما اون برهه ای که می خوام بهش اشاره کنم از 3-2 سال پیشه . من عاشق روزنامه نگاری بودم . یه مجله تو مدرسه مون راه انداختم. مدرسه ای که از دبستان جمعه ها می برن مدرسه واسه تست های احمقانه ی قرمسساقی به اسم قلمچی ! مسلما هم همه مخالف کار من بودن ! حقم داشتن ! دانش آموز ریاضی رو چه به این کارا . خلاصه تصمیم من این شد که برم دانشگاه مهندسی بخونم تا از گشنه گی نمیرم ولی اساس کارم رو بذارم رو علوم انسانی . کنکور شبانه خواجه نصیر قبول شدم و آزاد تهران مرکز، IT و مهندسی نرم افزار . به خاطر اینکه نمی خواستم خیلی درس بخونم و به خبرنگاریم برسم رفتم آزاد . یه ترم خوندم دیدم راه نداره ! سر کلاسا عقم می گیره . با همه هم به مشکل خوردم، از استاد ریاضی 1 که گفت شام بریم بیرون (!) نرفتم با 9 انداختم تا حرااست ! دیگه نرفتم . استارت یه کارو زدم . خیلیم خوب پیش رفت ولی طبق اصل همه چی مون به همه چی مون می اد یه روز غافل از همه جا طرحی تصویب شد که یه روزه کار ما به فنا رفت . من چسبیدم به کارای خودم . نمایشنامه ای نوشتم که به اجرا هم رفت منتها بدون اسم من زیرش ! خیلی راحت اون آقایی که قرار بود راجع بهش نظر بده حاصل کل تلاش های من رو با همون شخصیت ها تالار چهارسو با اسم خودش برد اجرا . جهنم ! کلاس های خبرنگاری رو از سر گرفتم، بعد از تموم شدن کلاسا قرار شد امتحانی یه مدت با هم کار کنیم 2 هفته بعد مجله بسته شد . گفتم کنکور انسانی بدم، حرف افتاد از تعلیق یه سری رشته های علوم انسانی به بهانه ی اسلامی شدن و مجلسی که هنوز مصصوبه ای ارائه نداده ...

  می دونی چی می خوام بگم ؟! نه اینکه من خیلی خوب باشم زمونه بده و اینا ها . نه! می خوام بگم اینی که من الان از صبح تا شب 30 نخ سیگار دود می کنم و تنهایی 3 فلاسک چای می خورم و مث پدربزرگم قبل مرگش صبح تا شب روزنامه می خونم و BBC و الجزیره و CNN می خورم و آهنگهای مورد علاقه م کارای Anathemaست و کتابای عباس معروفی و کارای شاملو رو به هر چی ترجیح می دم و از همه چی غر می زنم مال این نیست که از شکم ننه م آدم مریضی به دنیا اومده باشم ، نه ! آدم مریضی شدم . به مرور زمان . به مرور خیلی زمان !

پ.ن : نمی دونم هدفم از نوشتن این پست چی بود . شاید فقط خواستم غر زده باشم . یا تلنگر زده باشم به خودم که هی ! تکون بخور ! یا چه میدونم! یه معلم داشتم که این ناخدای من بود تو دبیرستان ( اگه کتاب "انجمن شاعران مرده" رو خونده باشین می فهمین "ناخدا" که می گم دقیقا یعنی چی ) این می گفت آدمها باید گفتگوهای ذهنی خودشون رو یه جا بنویسه تا دیوونه نشن، شاید من اینا رو نوشتم که دیوونه نشم .

پ.ن2: بحث دیوونه بازی های ییارانه ها و اینام دیگه تا حدیه که نمی تونم چیزی ازش بنویسم . دیروز آقای ریییس جمههور ابراز خوشحالی می کرد از اینکه مردم با اجرای طرح همکاری کردن و منظورش از همکاری این بود که مث قضیه ی سهمییه بندی کسی جایی رو آتیش نزد . نمی دونه این ملتت ( اصلا خودم رو می گم ) دیگه به اون جایی رسیده که فک کنم بهش می گن بالاتر از سیاهی رنگی نیست ! یعنی اگه همین الان حکم قتل عام در ملا عام رو هم بدن اینقدر بی حال و خسته و بی انگیزه و گوزپیچ شدیم که بازم کسی صداش در نخواهد اومد . حالتی که من بهش می گم اپیدمی افسرده گی جمعی . حالا تو بهش بگو "همکاری" . نتیجه ش یکیه : سالم موندن پمپ بنزیننا و مرگ تدریجی یک ملتت !

پ.ن3: لطفا منطقی باشین و کامنت نذارین شرایط واسه همه یکسانه و همه چی درست می شه و تو خوبی و این حرفا . بیاین مث آدم بزرگا با هم برخورد کنیم . حالم از نصیحت های از سر اینکه یه حرفی زده باشیم که خدا خوشش بیاد گور بابای بنده ش به هم می خوره. ممنون!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت توسط لیلو |

  یعنی این زنده گی لعنتی رو یه سیکل می گرده . تا می اد عوض شه یهو می شه مث سالای قبل . باز محرم ! هنوز خسته گی رمضون از تن من یکی که در نیومده ! باز این چه شورش است که درآوردین بابا ؟! محرم واسه من تداعی بوی قیمه ی پر روغنه با صدای طبل ! یارو اومد 1300 سال پیش وسط واه محرم که جنگ حرامه لشکرکشی کرد با زن و بچه بره حکومت رو بگیره (خداوکیلی عمرش رو هم کرده بود)، آخرش هم جنگید مردونه مرد، 1300 سال پیش یکی دیگه مرده ، 1300 سال پیش یکی دیگه رفته بهشت، 1300 سال پیش یکی دیگه اسطوره شده رفته تو تاریخ ما می زنیم تو سر خودمون . آخه من نمی فهمم تو 300 متر از یه خیابون چرا باید 3 تا هیئت باشه . سوپر مارکته مگه !؟ یارو باباش میمیره اینقد ضجه نمی زنه به خدا ! ولی اگه همینا به اندازه ی نصف ادعا و حسین حسین کردناشون به اندازه ی یه چغندر بدونن این بابا کی بود و چی کار کرد ! 

  هرچند . من که فکر میکنم ما بهانه ی دور هم نشینی نداریم تو مملکتمون. محرم یه بهونه ست، مث وقتی تیم ملی شانسی یه گل می زنه یا برف میاد . دنبال بهونه ایم که چشممون به ادمیزاد بیافته از یه فاصله ی نزدیک تر ! انگار که تو همچین همایش های ملی ای (جشن ملی که نداریم به حمدالله) یه سری فاصله ها از بین بره . محرم یه بهونه ست ، یه بهونه واسه اینکه ادمای شهرمونو از فاصله ی کمتری ببینیم . همین ! الکی به اسم امام حسین و ثواب اخروی و فلان و فلان تمومش نکنیم ! 

  پ.ن: یه جمله رو تو محرم خیلی دوس دارم ، جدا از طعم قیمه : این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست . از این جمله هاست که ادم خوشش می اد ربطیم به اعتقاد نداره ، حداقل تو من می شه این رو اثبات کرد !


+ نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت توسط لیلو |

As I drift away... far away from you,
I feel all alone in a crowded room,
Thinking to myself
"There's no escape from this
fear
regret
loneliness..."

Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries

I wish I didn't know now what
I never knew then...
Flashback
Memories punish me once again
Sometimes I remember all the pain
that I have seen.
Sometimes I wonder what might
have been...

Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries

And sometimes I despair
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done

The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way,
My future is not set,
For the tide has turned
But still I never learned to live
without regret

دیگه آخراشه . دیگه کسی نیست که نگه لیلو افسرده گی نوع "ب" گرفته ! هر کاری رو بم می گن استارت بزن یه جمله ی تکراری مخصوص این موقع هام می اد سراغم : که چی ؟!
تو این جور موقع ها روزی 14-15 ساعت می خوابم . شبها بیدارم، روزها خوابم . به قول یارو گفتنی نمی خوام چشمام آفتاب رو ببینه . یه اعتقاد احمقانه م دارم که روزها دیرتر از شبها می گذره ! بقیه ی تایم بیداری م رو هم چای می خورم و سیگار و فکر !
یه زمانایی بود که فک می کردم اگه مرگ بیاد سراغم خیلی غصه م می شه . چون هیچ کار خاصی نکردم، هاچ جای خاصی رو ندیدم، مث یه گوسفند مث بقیه ی هم گله ای هام یه زنده گی تخماتیک خرگوشی روتین رو داشتم و واستادم بمیرم .. اما حالا فک می کنم اگه همین الان مث " مرگ در می زند " وودی آلن "مرگ" از پنجره ی اتاقم بپره داخل ... راحت باهاش می رم ! انگار که اصلا نبوده م ... هیچ وقت .

+ نوشته شده در سه شنبه 16 آذر1389ساعت توسط لیلو |

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کاری به کار کسانی که ایمان نیاورده اند نداشته باشید.

  می گن که خدا یه سری ایات ( نشانه ) گذاشته، که هر عقل سلیمی ببینه ایمان می اره، حالا شماها ای کسانیکه ایمان اورده اید، با گرز و زورچپان ایمانتان را توی مخ کسانیکه ایمان نیاورده اند فرو نکنید، هر چی بهشت واسه خودتون خلوت تر باشه بهتره ! نه ؟!

+ نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت توسط لیلو |

تاحالا شده بخوابی، بعد شروع کنی به خواب دیدن ؟ بعد تو خوابت خسته شی و بخوابی ؟ بعد تو خوابت خواب ببینی ؟ بعد از تو خواب دوم بیدار شی برگردی تو خواب اول و ادامه ش رو ببینی ؟

پ.ن : اینا از علائم دیوونگیه ؟!
پ.ن : تجربه ی باحال و ترسناکی بود !

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر1389ساعت توسط لیلو |

  من 2 شنبه ی 3 هفته پیش متوجه شدم که مشکلی برام پیش اومده که اون کسی که می تونه این مشکل رو حل کنه چهارشنبه و پنج شنبه ها این دور و بره ! از قضا حل شدن مشکل بنده تاریخ انقضایی داره که دیگه به آخرای موعدش رسیده و همین روزاس که گندش دراد. حالا این مملکت صاحاب نداره 3 هفته ست پشت سر هم خوشحالیم چهارشنبه پنج شنبه رو تعطیل می کنیم من چه گلی باید بمالم به سر کچلم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر1389ساعت توسط لیلو |

این روزا هیچی بجز این اهنگ اروم ام نمی کنه :

Flash back ! Memories ! Punish me once again

+ نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389ساعت توسط لیلو |

microsoft office word  هیچ وقت نمی فهمه که اسم من اشتباه تایپی نیست!!!

+ نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت توسط لیلو |

ون گوگ گوشش را برید و به یک بدکاره داد
که او هم با نفرت دورش انداخت
ون! بد کاره ها گوش نمی خواهند، پول می خواهند.
فکر می کنم تو به همین دلیل نقاش بزرگی بودی

چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی آوردی


" چارلز بوکفسکی "

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت توسط لیلو |

   هر وقت می خوابم بعده 2 ساعت می اد بیدارم می کنه . انگاری که اصلا مهم نباشه که کی خوابیدم و خسته م یا نه و اصلا اگه خسته نبودم که نمی خوابیدم. بیدار که می شم با هزار زور و زحمت 5 دقیقه می شینیم و یه چیزی می خوریم که می ره تو اتاق تا 2 ساعت با تلفن حرف می زنه و وقتی ظرفا رو شستم و چای دم کردم می اد prison break می بینه و بعدشم " عامه پسند " بوکفسکی رو می گیره دستش تو تخت می خونه و تا 10 ساعتم می خوابه و حق نداری وقتی خوابه بری سمتش، چون پاچه ت رو می گیره و ... یعنی چی ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت توسط لیلو |

  از چند دسته از آدما خیلی بدم می آد . چون زیادن(!) همه شونو نمی گم ! ولی یه مدلشون هستن که جدیدن خیلی می رن تو مخم و زیاد می بینمشون! اینایی که فک می کنن خیلی حالیشونه و سعی می کنن خیلی تک باشن و همه ش دنبال به رخ کشیدن اطلاعات بعضا نداشته شون ! اینایی که همه ش دنبال سوتی تو حرفای ادم می گردن و هی می خوان تصحیحش کنن که بگن مام بعله! از اینایی که همه ش " ایسم" - " ایسم" می کنن و کلمه های قلنبه سلمبه می چپونن پشت هم ! اینایی که به بیان ساده آسمون پاره شده همین یه دونه انگار ازش افتاده پایین !  بسه دیگه ! اصلن تو خوبی ! هر چی تو می گی ! باشه ! 


پ.ن: من اصلن م عصبانی نیستم ! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت توسط لیلو |

کی باورش می شه امروز 11 آبان باشه !؟ من که نیستم !
  بچه که بودم زمان واسم خیلی دیر می گذشت . از جنبه ی خوبش ها ! هر چند الان که به خاطرات کمرنگ و پررنگی که از بچه گیم تو ذهنم مونده نگاه می کنم و به نظرم تیره می اد ، تیره که نه ، یعنی یه جور بغض داشته باشه انگار ... یه جورایی بوی دل تنگی می ده همچینی، ولی هر چی بود اون موقع ها خوش می گذشت و جالبه بگم تنها خاطراتی که تو ذهنم مونده مال همون دوراناست . اون دوره ای که روزی 100 تومن از پدربزرگم می گرفتم و 25 تومنش رو یه پفک توپوق گنده می خریدم، با 25 تومنش بستنی میهن، از اینایی که گوساله هه به مامانش می گفت : مامان جون بستنی ش خوشمزه تره و با 50 تومن بقیه ش نرمک می خریدم( فک کنم مال کارخونه ی مینو بود که فک کنم همه ی مدرسه ها شاگرداشون رو حداقل یه بار برده باشن زیارت کارخونه ی مینو ! ) . 10 سال اول زنده گی م این شکلی بود. با اینکه اتفاق خاصی نمی افتاد ولی کیف می داد . نمی دونم چرا 10 سال دوم زنده گی م این همه می دوه! انگار عجله ای چیزی داشته باشه. و جالب این جاست که هیچی م ازش یادم نمی اد! هیچی!
امروز داشتم به مامان می گفتم 2 ماهه بلاگ دارم ... بعد خودم تاریخ اولین پستم و که دیدم پشمام ریخت! کی باورش می شه امروز 11 ابان باشه؟! ایییییی!

+ نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت توسط لیلو |

یادش بخیر ! داشتم تو بلاگ قدیمیم می چرخیدم . به یه تکست خوردم که فک کنم سال 84 نوشتمش . سر زنگ فیزیک :دی

یهو همچینی دلم واسه اون روزا تنگ شدا . دورانی بود واسه خودش . هرچند اصلا حاضر نیستم برگردم به اون دوره و اینا ! زیر همینش زاییدیم !!!


  دستان ام نرم بر روی پوست ات می خوابند ، آرام می لغزند روی گونه هایت، پولک های چشمان ات، زخم بینی ات و تمام آن چیزی که می شود از تو لمس کرد . چشمان ام در تب این لحظه چه درخشان شده اند، هم چون شعله های آتش، آری ! تو زیبایی !
  چراغ ها خاموش اند، تاریکی چیزی جز صدای لمس حریص و چسبناک دستان ام نیست . صدایی برای مورچه ها که این جا نیستند، صدایی برای آرامش کامل تنم در تمامی آن لحظه، صدایی که گم نشد هرگز از خاطر دستان ام ، صدایی که گه گاه آرزوی مورچه شدن در تناسخ بعدیم را پررنگ می کند، صدایی که دیگر نیست بعد از آم تاریکی و اکنون روزها می گذرند ... در پس یک گردش طولانی که در آم زمین چند بار بیشتر چرخید .

لیلو - 84

+ نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت توسط لیلو |

  می گن متوسط سن انسان اولیه نهایتا 25 سال بوده . فکر کنم با توجه به pattern  هایی که برای بدن حداقل من تعریف شده این رقم هم زیاد باشه ! کم کم داره فزرتش فیزور می شه ! تا تقی به توقی ش می خوره یه لنگش در می شه ! واقعا فکر می کنم عمری که الان می کنیم به مراتب بیش تر از عمریه که بدنمون براش ساخته شده . حالا هی مولتی ویتامین بخور ! ولی بازم ته پوست کلفتیه ها ! با تمام رعایت نکردنای من علما بر این باورن که من تا 73 سال و 10 ماهه گی م عمر می کنم ! ( منبع از این سایتایی که جهت امیدواری دادن به امثال من load شدن ! ) با این احتساب یکی عبارت های " مث بختک چسبیدن به چیزی " و " ول معطل " را برای من ترجمه کنه اون وقت !!!


+ نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت توسط لیلو |

هر روز مث هم . از مشخصه هاشم اینه که ادم خوش نداره بیدار شه . یعنی من که این جوریم که هر چه بیشتر تلاش کنم بخوابم ! بقیه شم که دیگه تکراره :



Run, rabbit run
Dig that hole, forget the sun
And when at last the work is done
Don't sit down
It's time to dig another one

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت توسط لیلو |

روحم حاش خوب نیست ... روح که نداریم، همون اون قسمت از مغزم که علاقه با مازوخیسم داره . بعله ! دارم خودم و تیکه تیکه می خورم . تیکه تیکه ، بدون استراحت ... دیگه آخراشه، رسیده به پاهاش. کمکم نمی خوام . مث یه معتاد که تا خودش به انزجار از مواد نرسه نمی تونه ترک کنه منم تا حالم از وضعم به هم نخوره درس نمی شم . نه اینکه اتفاقی افتاده باشه ها ... اتفاقا شاید همین که هیچ اتفاقی نمی افته کلافه ام کرده باشه .. نمی دونم !


جخ یه بیماری قدیمیه ، که توش گلو باد می کرده و به طرفش یه حس مث بغض می داده، نمی تونسته از شدت ورم حرف بزنه و چشماش پر بوده ، که معنیش یه جورایی می شه این بغض از اول تو گلوی من نبوده ... بقیه ی اسم بلاگم که شعر استاد شاملو ه :

جخ امروزاز مادر نزاده ام
نه!
عمر ِ جهان بر من گذشته است
نزديک ترين خاطره ام خاطره ي ِ قرن هاست
بارها به خون ِمان کشيدند

به ياد آر!
و تنها دست آورد ِ کشتار
نان پاره ي ِ بي قاتق ِ سفره ي ِ بي برکت ِ ما بود

اعراب فريب ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه ي ِ خويش بر ايشان در گشودم
مرا و همه گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که رافضي ام دانستند
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که قِرمَطي ام دانستند

آن گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يک ديگررابکشيم و
اين
کوتاه ترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود

به ياد آر!
که تنها دست آورد ِ کشتار
جُل پاره ي ِ بي قدر ِ عورت ِ ما بود

خوش بيني ي ِ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه گان را گردن زدند
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده مان نشستند
و گورستاني چندان بي مرز شيار کردند
که بازمانده گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است

کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگ
تا جُست وجوي ِ ايمان
تنها فضيلت ِ ما باشد

به ياد آر!
تاريخ ِ ما بي قراري بود
نه باوري
نه وطني
نه!
جخ امروز
از مادر
نزاده ام


+ نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت توسط لیلو |

بعد از چند وقت یه جمله حسابی خوندم ! ذهنم رو وا کرد !



”از شيطان پوزش مي‌طلبيم!  نبايد فراموش کنيم که ما فقط يک طرف داستان را شنيده‌ايم؛ تمام کتابها را خدا نوشته است.“

ساموئل باتلر

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت توسط لیلو |

مطمئنم نمی دونستی، چون خودم ام نمی دونستم چقد دلم واسه دریا تنگ شده ! چیز عجیبیه لامذهب !

دریای توفانی، بارون، سیگار، قلیون، شاملو، آناتما، ودکا و دیگر هیچ !

علاوه بر حس قشنگ اش 2 تا اتفاق جالب ام پیش اومد :

1. بعد از میزان معتنابهی ودکا خوردن، دیگه بی خیال لباس و پاکت سیگار تو جیب ام شدم و رفتم تو آب . خدایی وقتی آدم یه سری محدودیت ها رو می شکنه، بیش تر بهش حال می ده !
تا حالا به اش فکر نکرده بودم، ولی حس می کنم حس یه ریگ حس قشنگی باشه ! تو آبه، با آب می زنه ، می غلته، می ره ... یه حس خلا ..م نمی دونم چجوری توصیف اش کنم، انگار در عین وابسته بودن هویت اش به دریا، واسه خود اش موجودیت جدا داره ...
  می آد توی ساحل ... می زنه زیرش، پرت اش می کنه، می بردش روی سطح آب، از زیر آب می کشدش، چه می دونم ! یه حس باحالی داره ریگ بودن، هر چند به نظر بی ارزش بیاد، ولی اگه یه روزی تناسخ ی در کار باشه، فکر کنم تصمیم ام رو گرفتم : دوست دارم ریگ بشم . ( البته نه از اینایی که می چسبه به لباس و آخرش می ره تو راه آب حمام ! )

... ریگی از روی زمین برداریم - وزن بودن را احساس کنیم ...

2. جنبه ندارم ! بشینم به هوای نگاه کردن دریا زیر 3 ساعت از جام تکون نمی خورم ، فرقی ام نمی کنه شلنگ بهشت ( بارون ) باز مونده باشه رو سرمون یا دروازه جهنم ( خورشید به روایتی ! )
  خلاصه که 3-4 ساعتی بود که داشتم به دریا نگاه می کردم تا بلکم الگوریتم موج ها رو در آرم ! یه جور تخمین که مثلا این موج ه با این شتاب و ارتفاع و فلان و فلان اش تا کجا رو ساحل کشیده می شه ! همنچین غیر موفق ام نبودم اما انگار بیش از حد chaotic  باشه، بازم 100% قابل پیش بینی نیست . هر کی به هر کی ه دریا ! ولی تا اونجایی که من فهمیدم، موج هایی که نزدیک ساحل می شکنن و ارتفاع اشون بلنده و موج قبلی شون همچینی قوی نبوده یا در حال برگشت نیست، یا اگه در حال برگشته خلاف جهت باده و یا دست کم از لایه ی رویی موج اصلی بکشه به عقب ، اون موج ه کلی بیشتر از حد طبیعی ش میاد تو ساحل و اینکه اگه تو اوج اش ( نهایت ارتفاع اش موقع بلند شدن ) بهش ضربه بخوره، ناپایدار می شه و کلا می شکنه و یه انرژی زیاد تولید می کنه ... چی می گم !؟

+ نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت توسط لیلو |

من بنده ی ان دم ام که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

درباره اسم بلاگ : جخ یه بیماری قدیمیه ، که توش گلو باد می کرده و به طرفش یه حس مث بغض می داده، نمی تونسته از شدت ورم حرف بزنه و چشماش پر بوده ، که معنیش یه جورایی می شه این بغض از اول تو گلوی من نبوده ... بقیه ی اسم بلاگم که شعر استاد شاملو ه :

جخ امروزاز مادر نزاده ام
نه!
عمر ِ جهان بر من گذشته است
نزديک ترين خاطره ام خاطره ي ِ قرن هاست
بارها به خون ِمان کشيدند

به ياد آر!
و تنها دست آورد ِ کشتار
نان پاره ي ِ بي قاتق ِ سفره ي ِ بي برکت ِ ما بود

اعراب فريب ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه ي ِ خويش بر ايشان در گشودم
مرا و همه گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که رافضي ام دانستند
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که قِرمَطي ام دانستند

آن گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يک ديگررابکشيم و
اين
کوتاه ترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود

به ياد آر!
که تنها دست آورد ِ کشتار
جُل پاره ي ِ بي قدر ِ عورت ِ ما بود

خوش بيني ي ِ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه گان را گردن زدند
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده مان نشستند
و گورستاني چندان بي مرز شيار کردند
که بازمانده گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است

کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگ
تا جُست وجوي ِ ايمان
تنها فضيلت ِ ما باشد

به ياد آر!
تاريخ ِ ما بي قراري بود
نه باوري
نه وطني
نه!
جخ امروز
از مادر
نزاده ام


Home
Email
Night Skin